یادش بخیر...
می نویسم برای خودم. خاطرات کودکی تا بزرگسالی ام را. شاید فردا فراموش کنم...

یادش بخیر

سال سوم دبیرستان مدرسه ام رو عوض کردم و به مدرسه نمونه رفتم. هفته اول مهر بود. وقتی میخواستم برم ندا گریه می کرد. می گفت نرو... اما رفتم. یادمه واسم یه آینه ی کوچیک و با نمک هم یادگاری خریده بود. وقتی رفتم به مدرسه جدید از وسط کلاس بینش رسیدم. رفتم رو یه صندلی نشستم. هیچ کس رو نمی شناختم. خیلی بد بود. انگار تو یه قفس زندانی بودم. معلم داشت درس می داد و من اروم گریه می کردم...

[ ۱۳٩۱/٩/۱٦ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ ققنوس ] [ نظرات () ]

یادش بخیر

سال دوم دبیرستان بود یا اول یادم نمیاد. اما مدیر مدرسه گفته بود که شاگرد اول و دوم و سوم ها رو اردو می بره مشهد. من و دوستم فاطمه مشمول این اردو می شدیم اما ندا نه. کلی رفتیم پیش مدیر مدرسه و خواهش و التماس که بزارین ندا هم بیاد. ما بدون اون نمی ریم. و آخر سر مدیر راضی شد. خیلی خوب بود. یه عکس یادگاری هم از اون اردو دارم...

[ ۱۳٩۱/٩/۱٦ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ ققنوس ] [ نظرات () ]

یادش بخیر

سال اول دبیرستان من تونستم به مرحله استانی مسابقات احکام راه پیدا کنم. اما همون سال مسابقات توی شهر ما برگذار شد. حدود سه روز بود. معلم پرورشی گفته بود که اون سه روز رو من هم برم پیش بقیه بچه ها که از شهرهای دیگه اومده بودن و دو شب اونجا خوابیدم. روز اول با بابا رفتیم. یادم شکلات صبحونه ام رو هم با خودم برده بودم. خیلی جالب بود. اولین باری بود که چند شب دور از خانواده بودم. دوستی هم اونجا نداشتم و تنها بودم. شبها توی حیاط چای میزاشتن هر کی میخواست میرفت میخورد...

خب ولی من تو این مرحله قبول نشدم و نتونستم به مرحله کشوری برم...

[ ۱۳٩۱/٩/۱٦ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ ققنوس ] [ نظرات () ]

یادش بخیر

دوران دبیرستان. دو سال اول مدرسه دولتی درس میخوندم. چند تا دوست بیشتر نداشتم. ندا و فاطمه و ندا . جای من همیشه ردیف اول کنار در بود. دو تا از معلم هام رو خیلی دوست داشتم. معلم ریاضی سال اول و شیمی سال دوم.

سال اول دو تا دوقلو تو کلاس داشتیم. منا و ندا و ایناز و الناز. هر 4 تاشون ردیف پشتی من مینشستن. یه روز ایناز صندلی من رو که روش نشته بودم کشید عقب و یه هو رهاش کرد. قلبم اومد تو دهنم. خیلی عصبانی شدم. زنگ آخر واسه اینکه از دلم در بیاره یه نارنگی رو برداشت و محکم زد به دیوار آخر کلاس و نارنگی به دیوار چسبید و بلند گفت این به افتخار نفیسه بود...هیچ وقت یادم نمیره کلی خندیدیم...

[ ۱۳٩۱/٩/۱٦ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ ققنوس ] [ نظرات () ]

یادش بخیر

چند سالی غذای مورد علاقم سیب زمینی  تخم مرغی بود. هفته ای 3-4 بار میخوردمش. هر بار هم که درست می کردم به بابام هم می دادم. یه شب که سیب زمینی تخم مرغی درست کردم دایی هم اومد خونمون. منم به بابا تعارف نکردم و همشو خوردم. وقتی دایی رفت، بابام گفت برا من نگه داشتی؟

یه مدت هم رفته بودم تو کار تخم مرغ ربی...اونم بد نبود. تنوعی بود واسه خودش...

[ ۱۳٩۱/٩/۱٦ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ ققنوس ] [ نظرات () ]

یادش بخیر

کلاس پنجم ابتدایی بودم که شروع کردم به خوردن شکلات صبحانه. گاهی یه نون بربری رو کامل صبحونه میخوردم. عجب ظرفیتی داشتم...

[ ۱۳٩۱/٩/۱٦ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ ققنوس ] [ نظرات () ]

یادش بخیر

بچه بودیم آسمون آبی بود...

[ ۱۳٩۱/٩/۱٦ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ ققنوس ] [ نظرات () ]

یادش بخیر

بچه بودیم تابستون ها صبح پیاده با بابا می رفتیم باغ بابابزرگ. از میان باغ های سبز میگذشتیم. یه موتور آب هم سر راه بود که حتما باید ازش آب میخوردیم و بعد میرفتیم...

وقتی لیوان همراهمون نبود، با پلاستیک فریزر از موتو آب می گیرفتیم. چقدر کیف داشت...

[ ۱۳٩۱/٩/۱٦ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ ققنوس ] [ نظرات () ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
امکانات وب